شب هم آهنگی

 

شب هم آهنگی

 

 سهراب سپهری

لب ها میلرزندشب میتبد .چنگل نفس میکشد

پروای چه داری مرادر شب بازوانت سفر ده

انگشتان شبانه ات رامیفشارم وباد شقایق دوردست را پرپر میکند

به سقف جنگل مینگری .ستارگان در خیسی چشمانت میدوند

بی اشک چشم تو ناتمام است ونمناکی جنگل نارسا است

دستانت رامیگشایی .گره تاریکی میگشاید

لبخند میزنی رشته رمز میلرزد

مینگری رسایی چهره ات حیران است

بیا با جاده پیوستگی برویم

خزندگن در خوابند.دروازه ابدیت بازاست.آفتابی شویم

چشمان رابسپاریم که مهتاب آشنایی فروآمد

لبان را که گم کنیم که صدانابهنگام است

درخواب درختان نوشیده شویم

که شکوه روئیدن در ما میگذرد

باد میشکند.شب راکد میماند.جنگل از تپش می افتد

جوشش اشک هم اهنگی رامیشنویم وشیره گیاهان به سوی ابدیت میرود

 

 

 

 

 

 

 

شب شده باز رها در دل پنجره ها

 

شب شده باز رها در دل پنجره ها



گم شده رهگذری در ته کوچه ها

من به او می نگرم رفتنش پر راز است

در لب بسته او شوق صد پرواز است

در سکوت دل ما دل او می خواند

ادامه نوشته

شب

 

شب در ستاره ناپدید بود 

و من 

تنها فروغ مهتاب را 

برای گشایش پیچ و خم گیسوانت

به عاریت گرفتم

 

 

 

گاهان هوا رو به خنکی میرود

 

گاهان هوا رو به خنکی میرود

ادیت سودگران

**

شامگاهان هوا رو به خنکی میرود

گرما را از دست من بنوش

دردست من خون بهار جاریست

ادامه نوشته