شادی
شادی
فریدون مشیری
![]()
![]()
غم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شاديگشايان
شادی
فریدون مشیری
![]()
![]()
غم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شاديگشايان
شاپرک ها
آوازی حزین می خوانند
وقتی
صاعقه ای
آتشی را در این برهوت
برپا نمی کند
سیب
،،،
سی بار تورا گفتم سی بار مرا
ازباغ وصالت دوسه سی بار مرا
سی بار بیفتی و نیاوردی سیب
ای وعده خلاف کرده سی بار مرا
سنگ سیاه
سخن دارم از این قلب پر از خون
که می گوید حکایت آن چنان بود
که روزی دل گرفتار دلی شد
که آن دل،دل نبود سنگ سیه بود
چنان عاشق شدن را بی صدا کرد
که آن دل هم همان سنگ سیه شد
سرابِ ردِ پای تو کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستاتو گم کردم که پایانِ من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی که من توو گریه بیدارم
که هر شب حُرمِ دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من, تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری, تظاهر میکنم هستی
سر سو دای تو دارم که سر زلف تو گیرم
سر زلف تو کمندی شد و من بر ان اسیرم
غم تو همیشه باقی به دلم مقیم باشد
به خدا خوشم از این غم خوشم انکه تا بمیرم
به میان سینه خود زغم تو داغ دارم
که همیشه یادم اید که دل از تو بر نگیرم
به اسیر خسته خود به کرشمه کن نگاهی
به نگاه کن رهایم که به شوق پر بگیرم
تو گره زدی به کارم که به کار خود بمانم
همه کار من تو بودی که سرشته در ضمیرم
سر انجام
در این طواف نفس گیر به دور خود
رهایی ام را
باز خواهم یافت و
تکرار نخواهم شد
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم ز تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
دستانی سرد دارم سرد زعشق
***
قلبی دارم پر از مهر پر از محبت
هوای دلم ابریست حسی گنگ دارم
ز عشق ترسیده بودم اما
دلم نوید عشقی نو را میدهد
نمیدانم باورش کنم یا نه چه کنم؟
اورا دوست دارم پر شده ام ز عشق
آری من دوباره عاشق شدم اما
این بار تهی ام زترس
من اورا باور کردم فقط امیدوارم
او دلم را نشکند به من امید میدهدبا جان و دل او را میپرستم
به عشق عزیز ترین کسم...
در خلوت كوچه هایم
باد می آید
اینجا من هستم ؛
دلم تنگ نیست....
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ایی باشند
برای نم ناك بودن لحظه هایم
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم!