شب شده باز رها در دل پنجره ها



گم شده رهگذری در ته کوچه ها

من به او می نگرم رفتنش پر راز است

در لب بسته او شوق صد پرواز است

در سکوت دل ما دل او می خواند

این ره گم شده را گوییا می داند

اه کز آوازش از دل غم زده جان می گیرد

وای از تاریکی که به آوای غمش می میرد

رهگذر با نگهش می خواند عشق من باز بیا

من به عشق ت مست این ساز بیا

که من ان منتظرم که من ان باغ نگاه

که من ان تشنه دیدار توام که من ان خسته راه

که من عاشق و بیمار توام من که با رفتن تو

در ته کوچه غم جا ماندم من که با خفتن تو

در دل شب زده جا ماندم در شب کوچه ما

عشق من باز من کنون در دل شب

می زنم ساز بیا ابر ها می بارند

چشم ها پنجره ها تر شده است رهگذر می خواند

کوچه با عشق معطر شده است چشم او باز به راه

چشم من گشته یکی با غم او در دل پنجره ها

عشق او گم شده است عشق من هم ز دلم گشته رها

اشک از هر طرفی می روید هرکسی گم شده ای می جوید

این غم رهگذر تنها هم از دل خسته ما می گوید

از غم رفتن بی وقفه تو از غم ماندن بی باور من

از غم آتش افسرده بی جان از غم حسرت جامانده به تن

در شب دوری تو با غم پنجره ها

آسمان می بارد همه جا ابر سیاه

رهگذر می خواند عشق من باز بیا