چشـــــــم تو

 

چشـــــــم تو

تاصبحدم به یاد تو شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق ها ، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشید های شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

 

بی پاسخ

 

 بی پاسخ

   درتاریکی بی آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید

خودم رادر پس در تنها نهادم

و به درون رفتم

 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد

 سایه ای در من فرود آمد

 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد

پس من کجا بودم ؟

شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت

 و من انعکاسی بودم

 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد

 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت

من در پس در تنها مانده بودم

 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام

 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود

در گنگی آن ریشه داشت

ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟

 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود

و من درتاریکی خوابم برده بود

 در ته خوابم خودم را پیدا کردم

 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود

ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟

در تاریکی بی آغاز و پایان

 فکری در پس در تنها مانده بود

پس من کجا بودم ؟

 حس کردم جایی به بیداری می رسم

همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم

 ایامن سایه گمشده خطایی نبودم ؟

دراتاق بی روزن

 انعکاسی نوسان داشت

پس من کجا بودم ؟

 درتاریکی بی آغاز و پایان

بهتی در پس در تنها مانده بود