فردوسی

آموختن

 **

میا سا ازآموختن یک زمان

زدانش میفکن دل اندر گمان

چه گویی که داد خرد دوختم

همه هر چه بایستم آموختم

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

ندائی چه گوئی که دانا شدم

بهر آرزو بر توان شدم

چنان دان که نادانترین کس توئی

چه گفتار  دانند گان نشنوی

کسی کوبود پاک یزدان پرست

نیارد بکردار بد هیچ دست

که گر چند بد کردن آسان بود

بفرجام از دل هراسان بود

اگر پیشه دارد دلت راستی

چنان دان که گیتی تو آراستی

چو خواهی ستایش پس مرگ تو

خرد باید ای نامور برگ تو

***

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابدگزند

جهان کرده ام از سخن چون بهشت

گز این ببیش تخم سخن نکشت