گفتی که باد مرده است

احمد شاملو

گفتی که باد مرده است

از جایی بر نکنده یکی سقف پوش

 برآسیاب خون

نشکسته در به قلعه بیداد

برخاک نیفکنده یکی کاخ

باژگون مرده است

باد گفتی بر تیزهای کوه

 با پیکرش فروشنده در خون

افسرده است باد!

 تو بارها و بارها با زندگیت

 شرمساری از مردگان کشیده ای

این را من همچون تبی درست

همچون تبی که خون به رگم خشک میکند

 احساس کرده ام

وقتی که بی امید

وپریشان گفتی مرده است باد

برتیزهای کوه

با پیکر کشیده به خونش

 افسرده است باد

آنان که سهمشان را از باد

بادوستانمان معاوضه کردند

با دخمه های تسمه و زردآب

 گفتند در جواب تو با کبر دردشان

 زنده است باد تا زنده است باد

 توفان آخرین ببار

 در کارگاه فکرت رعد اندیش

ترسیم میکند

کبر کثیف کوه غلط را

 برخاک افکنیدن تعلیم میکند

آنان ایمانشان ملاطی

 از خون و پاره سنگ و عقاب است

 گفتند باد زنده است

بیدار کار خویش

هشیار کار خویش

 گفتی : نه مرده باد!

 زخمی  عظیم مهلک از

کوه خورده

باد!

 توبارهاو بارها

 بازندگیت شرمساری

 از مردگان کشیده ای

این را من همچون تبی که

 خون به رگم خشک میکند

 احساس کرده ام